|
سرد است دستانم
سردیش از ترس است نه از آینده ای تاریک نه از دنیای بی پایان ترسم از نفس است . از smek (یعنی خودم)
لطفا نظر بدید تا ببینم منی که اینقدر الکی زور می زنم اصلا کارم ارزش ادامه دادن داره یا نه
روز و شب ، شب و روز همینطور می گذره بدون کوچکترین تغییری :
دریای وجودم از جنس سیلان غمیست که قطره قطرۀ آن از وابستگی های دنیائیست . به درون می نگرم ، من هیچ نیستم چون از هیچ آمده ام ، به برون می نگرم بازم هیچ نیستم چون لحظه لحظۀ زندگیم در پی نداشته هایم سپری می شود و آنگاه که خواسته ام را در کف داشته ام گویی قدمی به عقب برداشته ام چون بازم هیچ ندارم و باید به دنبال نداشته هایم بروم پس چه بهتر که من همان در درون بنگرم تا از هیچ باشم و به هیچ برسم اینگونه نه دردی دارم و نه دلی که نام دریایی از غم بر آن گذارم و نه حرفی که از پی هر آنچه فانیست بر زبان آورم . من روحم نه این جسم خاکی که هر بار بر تن می کنم چون عروسکی در دست کودکی هر لحظه نامی از سر بازی بر آن گذاشته می شود و من روحم نه این خشت فانی چون من خود هیچم و او به دنبال هیچ گویی که به آن خواهد رسید چرا که او نیز خود از هیچ است . از smek (یعنی خودم) اینم یه دردودل کوچیک بود با دوستای عزیزم به خاطر پر چونگیم من رو ببخشید فقط لطفا نظر یادتون نره
اینم شعری هستش که دوست عزیزم اریکا در نظرات نوشته بود . مهم نیست که مال خودش هست یا نه مهم اینکه ارزش خوندن رو داره
فردا که شب شود حتما ستاره ها چشمک زنند و باز یاد دو چشم تو اید به یاد من
اگر هم کسی می خواد از وبلاگ زیباش دیدن کنه می تونه در قسمت پیوندها روی #عاشقانه های دختر تنها# کلیک کنه .
اینم چندتا جمله زیبا از دوست عزیزم آرا که مارو قابل دونست و چند خطی برامون نوشت
عشق تنها ميکروبي است که از راه چشم سرايت مي کند منتظر بقیه نوشته های زیباتون هستم . فقط اگر خودتون نوشتید حتما بگید (لطفا)
قرار بود من تو وبلاگم شعرای ببیننده های وبلاگم رو هم بنویسم ولی دوستان حتی اینقدر ما رو قابل نمی دونن که نظر بدن چه برسه به اینکه برام شعراشون رو بنویسن . حالا برای اینکه این موضوع خالی نمونه اینم یکی دیگه از شعرهای خودمه که خیلی وقت پیش نوشتم تا با گیتار بزنم و بخونم ولی دلیل نوشتنش رو اصلا یادم نیست فقط می دونم که از دست دورو بریام خیلی ناراحت بودم چون هنوزم همینطورم
چشمی که نگاهم می کنه چشم دشمنی بیش نیست دلی که منو یاد می کنه دل دشمنی بیش نیست دیگه این تنهائیام شکسته این غرورمو دیگه این دل پرم شکسته این سکوتمو نمی تونم حرف نزنم نمی تونم چیزی نگم نمی تونم دلیل این سکوتمو واسه کسی جار نزنم میدونم که خیلی دره پیت به نظر میاد ولی شما به بزرگی خودتون ببخشید چون بهتر از این بلد نبودم احساسم رو در قالب شعر روی کاغذ بیارم فقط لطفا نظر یادتون نره |
|


